تبليغاتX
اشک و قلم
« هنوز سنگی برای شکستن بغضم پیدا نکرده ام .»
 

یا الله

با زبان دل مینگارم زبان قلم را به زنجیر میکشم تا شاید کسی بفهمد ... اندکی درک کند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 23:12  توسط دل بیقرار   | 

شعر من ...

نقد نقد نقد...........

بیا و کار دلم را به ناکـــجا مکشان

شکایت دل زارم به ناخــــدا مرسان

بیا و دست دلم را بگیر در دستت

بیا و آمدنت را به انتــــها برسان

بیا که دربدرکوچه ها ی این شهرم

بیا و پای دلت را به این گـــدا برسان

بیا که قافیه ها خود بلا شده اند

بیا و شعر دلم را به این بـــــلا برسان

وبیقرار توام این قرار ممکن نیست

بیا قرار دلم را به یک نـــــــوا برسان

بیا که با تو تمام می شود شعرم

بیا و انتهای دلم را به ابتـــــدا برسان

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 4:22  توسط دل بیقرار   | 

 

باري ديگر دفترم را مي گشايم .

ديريست كه سختي قلم با نرمي انگشتانم همراه نشده است .

هرچه زمان ميگذرد، هرچه روزها سپري مي شود، باز هم دلتنگ تو ام، دلتنگ تر از ديروز

و در مانده تر از هميشه .

هر بار عذاب نبودنت برايم جاني تازه مي گيرد.

گويي همين ديروز بود ، اما نه ، سالهاست كه از تو بي خبرم !!!

                      « زمان ميگذرد ،

                                   دلم تنگ است برايت . »

از كدام صيحه ي درون لب به سخن گشايم  كه صدايت نكند ؟

به كدام خاطره انديشه كنم كه بوي تو را ندهد ؟

مهربانم دلم تنگ تو است ، چونان كه آتش بر قلبم زده باشند.

لحظات بي تو سخت است، نوشتن، گفتن، خواندن ديگر مرهم تنهاييم نيست، مرهم

تنهاييم تويي .

اگر قلم ياريم كند ، اگر زمان مجال گفتنم دهد ، مي نگارم از پس مشكلاتي كه

نفس كشيدن را برايم دشوار  كرده است  .

          باري ديگر  

                           « مي سپارمت به خدايي كه مهربان تر از تو است . »

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 3:12  توسط دل بیقرار   | 

 شعر من

شعر من تا حدودی نقد شد با کمک چند تا از دوستان و داداش خوبم محسن .

 

تو هی گم می شوی صد بارو پیدا می شوی در من

درونم پیله می بندی و رسوا می شوی در من

تو را گم میکنم گاهی پریشان میشود احوال

و تو با خنده ای زیبا هویدا میشوی در من

و خندیدم و خندیدی و میخواندم در آوازی

کویرم من کویرم من تو دریا میشوی در من

سر دروازه ی قلبم به زنجیرت کشیدم من

طلوع صبح من باشی تو یلدا میشوی در من؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 15:59  توسط دل بیقرار   | 

 

از این به بعد شعرامو توی بلاگ می زارم بلکن کسی پیدا شد و نقدشون کرد.

گم می شوی .............

تو هی گم می شوی صدبار و پیدا می شوی در من

درونم پیله می بندی و پیدا می شوی در من

دوباره نرم و آهسته تو را گـــــم می کنم یک بار

وهی می گردم وشایــد......تو پیدا می شوی در من

وحـالا چنـــد روزی می شود گـــم گشته ای اما

دلـم ایـنـگونه می گویـد تـو پیدا می شـوی در من

تــو را گــم می کنم صد بار و مـی گـردم دوباره

درونم پیله می بندی و پیدا می شوی در من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 4:14  توسط دل بیقرار   | 

زبان شکایت ندارم  . زبان شکایت بی وجدان میخواهد .

دل من از تو صاف است اما چرا چنین شد، شاید تقدیر اینگونه رقم زد اکنون که

همه چیز تمام شده دیگر کتمان نمیکنم .

تو چرا مرا به حال خود واگذاشتی تا تصمیمی چونان بگیرم، ما که با هم غریبه

نبودیم .

میخواستم سکوت کنم سکوتی بلند تر از همیشه سکوتی که فریادی بلند تر از

بلند در پشتش پنهان خواهد شد.

لحظه ای به خود اندیشیدم شاید به خود بیایم ، اما زبان سخن برایم دشوار است .

این بار هم می نویسم از همه چیز از هر چیزی که شاید ..... از دستی که از هم

دورمان کرد .

سنگینی بار مقصر بودن را از روی دوشت برخواهم داشت .

گفتم باشد با وجود تو گذشته ای را زیر پا میگذارم که شاید تمام هستیم بود .

گفتم با وجود تو گذشته ای را پس میزنم که آکنده از افکار پریشان دوران کودکیم

بود  .

گفتم با وجود تو به امید تو باشم.

گفتم با وجود تو در سطح تو باشم از همه چیز .

گفتم باتو برای تو باشم نشد .

گفتم با وجود تو همان قدر تو را بخواهم که تو مرا نشد . 

شاید دست تقدیر اینگونه رقم زد.  

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:3  توسط دل بیقرار   | 

« آرام دلم سلام  »

گفتم دست به قلم شوم تا به ناگفته های خودم رنگ گفته بپوشانم .

آرام دلم قرار از من برید است .

هوش و حواسم را به یغما بردی .  

دلم را به تاراج زدی .

چوب حراج زدی به تار و پودم .

کاش دلم به صافی دل تو بود .

دلم گیر صاحب خانه است .

به کدام گوشه ی قلبم بنگرم که صدایت نکند .

به کدام خاطره اندیشه کنم که بوی تو را ندهد .

دلم تنگ تو است . چقدر سخت است برای تو ، بدون تو باشم  .

دیگر رشته ی تاب و توان از دستم رفت است .

دیگر همه چیز بوی گدایی میدهد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 17:43  توسط دل بیقرار   | 

 

حق با تو بود ....

اما این دل من است که در انبار کهنه کلمات دلتنگی آرام و قرار بیشتری خواهد 

داشت که هنوز سنگی برای شکستن بغضم پیدا نکرده ام .

عاشقانه به میهمانی قلم میروم تا اندکی آرامم کند  اشک را  با دیده عجین خواهم

کرد قلم را به خلوت تنگ و تاریک نوشته دعوت میکنم تا شاید روح و روانم را تسخیر 

 خود کند که در بند نگارش بودن بهتر است از دلتنگی های همیشگی ست . 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 19:43  توسط دل بیقرار   | 

 

چقدر ساده نگري آسان است اما کاش اين ساده نگري در مورد مسائل حيثيتي

صورت نگيرد ........

دلم مي گيرد از همه چيز ، از دستي که شايد از تودورم خواهد کرد .

از افکاري پوچ که رواج دارد .

از ساده نگري و ساده لوحي قوم و قبيله اي که هيچ يک از سخنانشان بر سر

علم و تجربه نيست حتي درک .....

                                     خداي من مرا دريــــــــــــــــــــاب

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 3:18  توسط دل بیقرار   | 

 

سکوت همه چيز را معناست اما خداي من سکوت را  به چه معناست؟؟؟!!!!!

دلم گرفته به اندازه ی وسعت تمام بی شمار ها ............

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 15:48  توسط دل بیقرار   |