تبليغاتX
اشک و قلم
« هنوز سنگی برای شکستن بغضم پیدا نکرده ام .»
مدتی ایست که قلم خانه ی مشق را ترک نکرده است و هی دلش را به دریا می زند

و  می نویسد و خودش را در داغ دل شریک می کند و دارد ذره ذره آب می شود و...

خودش را عجین کرده است با دلی که هر روز بی قرار تر از دیروز می شود و هم صدا

می شود با گونه های خیسی  که شاید خشک نشود در این نزدیکی .

همسفر تمام نوشته هام دارد جانش را در راه معشوقش قربانی می کند و من به

راحتی راه می روم و  انگار نه انگار که دیر سالیست بی تو روزگار می گذرانم .

خدای من ......!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 1:31  توسط دل بیقرار   | 

زخمی ام التیام می خواهم


التیام از امام می خواهم


السلام وعلیک یا ساقی


من علیک السلام می خواهم


مستی ام را بیا دوچندان کن


جام می پشت جام می خواهم


گاه گاهی کمی جنون دارم


من جنونی مدام می خواهم


تا بگردم کمی به دور سرت


طوف بیت الحرام می خواهم


لحظه مرگ چشم در راهم


از تو حسن ختام می خواهم


در نجف سینه بی قرار از عشق


گفت لایمکن الفرار از عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 19:24  توسط دل بیقرار   | 

آنقدر دلم گرفته است که می خواهم سر بر شانه های آسمان بگذارم و گریه کنم ، اما حراسم از این است که آسمان هم رسم نامردی را پیشه کند و روی گرداند .

به که باید اعتماد کرد....؟!

اعتماد؟ !

گمانم واژه ایست که دارد بیگانه می شود با همه چیز و همه کس ....

نه ، شاید هم بیگانه می شوند همه چیزو همه کس ، با واژه هایی که احتیاج زندگی اند و دارد خشک می شود مرام انسان ها و دارد می پوسد انسانیت و دارد حق جایش را به باطل می دهد .

خدای من زمین و آسمان در تصرف توست ، پس چگونه به تسخیر نامردی درآمده است؟!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 22:53  توسط دل بیقرار   | 

سلام ....

هر چه قلم از ید من دور شد ... حس دل و شاعریم کور شد

خواستم این فاصله را حس کنم ... فاصله ی آش دلم شور شد 

شرمنده خیلی وقته نبودم یعنی هنوزم نیستم تا وقتیکه بر گردم 

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 20:18  توسط دل بیقرار   | 

 

یا الله

با زبان دل مینگارم زبان قلم را به زنجیر میکشم تا شاید کسی بفهمد ... اندکی درک کند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 23:12  توسط دل بیقرار   | 

شعر من ...

نقد نقد نقد...........

بیا و کار دلم را به ناکـــجا مکشان

شکایت دل زارم به ناخــــدا مرسان

بیا و دست دلم را بگیر در دستت

بیا و آمدنت را به انتــــها برسان

بیا که دربدرکوچه ها ی این شهرم

بیا و پای دلت را به این گـــدا برسان

بیا که قافیه ها خود بلا شده اند

بیا و شعر دلم را به این بـــــلا برسان

وبیقرار توام این قرار ممکن نیست

بیا قرار دلم را به یک نـــــــوا برسان

بیا که با تو تمام می شود شعرم

بیا و انتهای دلم را به ابتـــــدا برسان

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 4:22  توسط دل بیقرار   | 

 

باري ديگر دفترم را مي گشايم .

ديريست كه سختي قلم با نرمي انگشتانم همراه نشده است .

هرچه زمان ميگذرد، هرچه روزها سپري مي شود، باز هم دلتنگ تو ام، دلتنگ تر از ديروز

و در مانده تر از هميشه .

هر بار عذاب نبودنت برايم جاني تازه مي گيرد.

گويي همين ديروز بود ، اما نه ، سالهاست كه از تو بي خبرم !!!

                      « زمان ميگذرد ،

                                   دلم تنگ است برايت . »

از كدام صيحه ي درون لب به سخن گشايم  كه صدايت نكند ؟

به كدام خاطره انديشه كنم كه بوي تو را ندهد ؟

مهربانم دلم تنگ تو است ، چونان كه آتش بر قلبم زده باشند.

لحظات بي تو سخت است، نوشتن، گفتن، خواندن ديگر مرهم تنهاييم نيست، مرهم

تنهاييم تويي .

اگر قلم ياريم كند ، اگر زمان مجال گفتنم دهد ، مي نگارم از پس مشكلاتي كه

نفس كشيدن را برايم دشوار  كرده است  .

          باري ديگر  

                           « مي سپارمت به خدايي كه مهربان تر از تو است . »

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 3:12  توسط دل بیقرار   | 

 شعر من

شعر من تا حدودی نقد شد با کمک چند تا از دوستان و داداش خوبم محسن .

 

تو هی گم می شوی صد بارو پیدا می شوی در من

درونم پیله می بندی و رسوا می شوی در من

تو را گم میکنم گاهی پریشان میشود احوال

و تو با خنده ای زیبا هویدا میشوی در من

و خندیدم و خندیدی و میخواندم در آوازی

کویرم من کویرم من تو دریا میشوی در من

سر دروازه ی قلبم به زنجیرت کشیدم من

طلوع صبح من باشی تو یلدا میشوی در من؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 15:59  توسط دل بیقرار   | 

 

از این به بعد شعرامو توی بلاگ می زارم بلکن کسی پیدا شد و نقدشون کرد.

گم می شوی .............

تو هی گم می شوی صدبار و پیدا می شوی در من

درونم پیله می بندی و پیدا می شوی در من

دوباره نرم و آهسته تو را گـــــم می کنم یک بار

وهی می گردم وشایــد......تو پیدا می شوی در من

وحـالا چنـــد روزی می شود گـــم گشته ای اما

دلـم ایـنـگونه می گویـد تـو پیدا می شـوی در من

تــو را گــم می کنم صد بار و مـی گـردم دوباره

درونم پیله می بندی و پیدا می شوی در من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 4:14  توسط دل بیقرار   | 

زبان شکایت ندارم  . زبان شکایت بی وجدان میخواهد .

دل من از تو صاف است اما چرا چنین شد، شاید تقدیر اینگونه رقم زد اکنون که

همه چیز تمام شده دیگر کتمان نمیکنم .

تو چرا مرا به حال خود واگذاشتی تا تصمیمی چونان بگیرم، ما که با هم غریبه

نبودیم .

میخواستم سکوت کنم سکوتی بلند تر از همیشه سکوتی که فریادی بلند تر از

بلند در پشتش پنهان خواهد شد.

لحظه ای به خود اندیشیدم شاید به خود بیایم ، اما زبان سخن برایم دشوار است .

این بار هم می نویسم از همه چیز از هر چیزی که شاید ..... از دستی که از هم

دورمان کرد .

سنگینی بار مقصر بودن را از روی دوشت برخواهم داشت .

گفتم باشد با وجود تو گذشته ای را زیر پا میگذارم که شاید تمام هستیم بود .

گفتم با وجود تو گذشته ای را پس میزنم که آکنده از افکار پریشان دوران کودکیم

بود  .

گفتم با وجود تو به امید تو باشم.

گفتم با وجود تو در سطح تو باشم از همه چیز .

گفتم باتو برای تو باشم نشد .

گفتم با وجود تو همان قدر تو را بخواهم که تو مرا نشد . 

شاید دست تقدیر اینگونه رقم زد.  

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:3  توسط دل بیقرار   |